رفت آن سوار کولی، با خود تو را نبرده

هیچش نگفته آن کس، دل بر رهش سپرده

پ.ن. قصه ی ناآرامی بود و بی تابی و میخچه و یک جا نماندن و سفر (و صدای شجریان)؛ و دو دسته بودن انسانهای اولیه (کشاورز و شکارچی) که اکثریت، ماندن را بر رفتن ترجیح میدادند و الان هم همین است و کولی ها و عشایر و دوره گردها و پیله وران و امثالهم، از نسل شکارچیانند که برجا ماندن، توانشان را تاب میبرد و سیندخت نوشت که «مصرع اول» و ادامه اش این شد «مصرع دوم» ... که باقی بقایت.

اصل شعر:

رفت آن سوار کولی، با خود تو را نبرده
شب مانده‌ است و با شب، تاریکی فشرده

کولی کنار آتش رقص شبانه‌ات کو؟
شادی چرا رمیده؟ آتش چرا فسرده؟

خاموش مانده اینک، خاموش تا همیشه
چشم سیاه چادر، با این چراغ مرده

رفت آنکه پیش پایش، دریا ستاره کردی
چشمان مهربانش، یک قطره ناسترده

در گیسوی تو نشکفت، آن بوسه لحظه‌لحظه
این شب نداشت ــ آری ــ الماس خرده‌خرده

بازی‌کنان ز گویی، خون می‌فشاند و می‌گفت
روزی سیاه‌چشمی، سرخی به ما سپرده

می‌رفت و گرد راهش، از دود آه تیره
نیلوفرانه در باد، پیچیده تاب خورده

سودای همرهی را، گیسو به باد دادی
رفت آن سوار با خود، یک تار مو نبرده

(سیمین بهبهانی)