<?xml version="1.0" encoding="utf-8" ?>
<rss version="2.0" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" >
<channel>
<title>آینده هزاران سال است که آمده ...</title>
<link>https://rxbartolutti.blogfa.com</link>
<description>گفتگوهای تنهایی</description>
<language>fa</language>
<generator>blogfa.com</generator>
<lastBuildDate>Mon, 23 Mar 2026 04:42:48 +0330</lastBuildDate>
<item>
<title>...</title>
<link>https://rxbartolutti.blogfa.com/post/1310/-</link>
<description>این روزها فقط به بی حوصلگی و کلافه بودن و تعلیق میگذره. فرقی هم نمیکنه که نوروز باشه یا سال نو و یا هر روز دیگه ای.</description>
<pubDate>Mon, 23 Mar 2026 04:42:48 +0330</pubDate>
<dc:creator>rxbartolutti</dc:creator>
<guid>rxbartolutti.blogfa.com/post/1310</guid>
</item>
<item>
<title>...</title>
<link>https://rxbartolutti.blogfa.com/post/1309/-</link>
<description>هر داستانی یه پایانی داره، کاش از وقایع قصه هایی که گذشت، درس گرفته باشیم برای آینده ی محتوم.</description>
<pubDate>Wed, 11 Mar 2026 22:23:36 +0330</pubDate>
<dc:creator>rxbartolutti</dc:creator>
<guid>rxbartolutti.blogfa.com/post/1309</guid>
</item>
<item>
<title>اگر ...</title>
<link>https://rxbartolutti.blogfa.com/post/1308/%d8%a7%da%af%d8%b1-</link>
<description>به این فکر میکردم که چه میکردم، اگر آن سومی هم منفجر شده بود، اگر آن دومی کمی نزدیکتر افتاده بود، آن اولی را چند متر اینطرف تر انداخته بودند، آن بنا و آن بتون ریزی که اسکلت ساختمان را درست کرده بودند و ساخته بودند، کمی در کارشان دقت نداشتند، آن سقف و دیوارها کمی کمتر مقاومت کرده بودند، آن دکل مخابراتی چند متر آنطرف تر افتاده بود .... سرم دارد منفجر میشود از فکرهای سیاهی که می آیند و میروند ... از صبح که با صدای تلفن بیدار شدم نمیخواهم به این اگرها و کمی ها</description>
<pubDate>Tue, 10 Mar 2026 06:41:00 +0330</pubDate>
<dc:creator>rxbartolutti</dc:creator>
<guid>rxbartolutti.blogfa.com/post/1308</guid>
</item>
<item>
<title>…</title>
<link>https://rxbartolutti.blogfa.com/post/1307/%e2%80%a6</link>
<description>وای که امروز چقدر بد شروع شد.</description>
<pubDate>Mon, 09 Mar 2026 15:47:06 +0330</pubDate>
<dc:creator>rxbartolutti</dc:creator>
<guid>rxbartolutti.blogfa.com/post/1307</guid>
</item>
<item>
<title>در این روزهای سیاه</title>
<link>https://rxbartolutti.blogfa.com/post/1306/%d8%af%d8%b1-%d8%a7%db%8c%d9%86-%d8%b1%d9%88%d8%b2%d9%87%d8%a7%db%8c-%d8%b3%db%8c%d8%a7%d9%87</link>
<description>اینجا چه می کنی؟ زیر انبوه برگهای زرد! ای دل ترسیده از هجوم بادهای سرد! شاید باز از این طرف رد شد... آنکه یادش در تو جا مانده نکند له شوی ! به زیر گام کسی که سپرده گوش به هو هوی باد به خش خش برگ... از کجا بشنود صدای تو را؟ (افسانه نجاتی)</description>
<pubDate>Sun, 08 Mar 2026 18:06:52 +0330</pubDate>
<dc:creator>rxbartolutti</dc:creator>
<guid>rxbartolutti.blogfa.com/post/1306</guid>
</item>
<item>
<title>حکایت سگ خیس</title>
<link>https://rxbartolutti.blogfa.com/post/1305/%d8%ad%da%a9%d8%a7%db%8c%d8%aa-%d8%b3%da%af-%d8%ae%db%8c%d8%b3</link>
<description>مثل سگی شده ام که خسته و نفس زنان و خیس آب، باید از رودخانه بیاد بیرون و بتکونه خودشو و زیر آفتاب خشک بشه و دوباره تکرار کنه: خستگی بی معنیه و باید باز هم ادامه بدی، یه مسیر دیگه رو انتخاب کن و نوع دیگه ای رفتار کن. شاید رودخانه ی بعدی خروشان تر باشه و آفتاب روز بعد سوزان تر و زندگی همینه: غوطه‌ور شدن، بیرون آمدن، خشک شدن و دوباره دویدن. همیشه زمان هست برای افتادن و خاتمه ماجرا، ولی انگار که ما باید به جرم حضور در روی این کره خاکی، همیشه ادامه بدیم.</description>
<pubDate>Tue, 24 Feb 2026 17:59:03 +0330</pubDate>
<dc:creator>rxbartolutti</dc:creator>
<guid>rxbartolutti.blogfa.com/post/1305</guid>
</item>
<item>
<title>...</title>
<link>https://rxbartolutti.blogfa.com/post/1304/-</link>
<description>و دنیا، آرام آرام در سکوت فرو میرود ...</description>
<pubDate>Sun, 22 Feb 2026 00:17:21 +0330</pubDate>
<dc:creator>rxbartolutti</dc:creator>
<guid>rxbartolutti.blogfa.com/post/1304</guid>
</item>
<item>
<title>...</title>
<link>https://rxbartolutti.blogfa.com/post/1303/-</link>
<description>همه چیز رو با کلمات نمیشه گفت، هر چند که لغات معنی دارن ولی خیلی وقت ها هیچ حسی ندارن. نمیدونم. شاید هم استفاده از لغات سخت شده، شاید وقتی مدت زیادی له شدی و فشرده شدی، دیگه نمیتونی از کلمات درست استفاده کنی، دیگه مث قبل توی ذهنت نمیان، افکارت رو به تصویر نمیکشن، روی کاغذ نمیارن، کلیدهای کیبورد همه یک صدا و آهنگ رو دارن، یکنواخت، ساکن، بیروح، بدون شور و شوق، تهی، تهی از همه چیز، انگار بعد از اون دوره، یه چیزی شکسته و از بین رفته، یه چیزی یه جایی، ناپدید</description>
<pubDate>Sat, 14 Feb 2026 09:25:00 +0330</pubDate>
<dc:creator>rxbartolutti</dc:creator>
<guid>rxbartolutti.blogfa.com/post/1303</guid>
</item>
<item>
<title>…</title>
<link>https://rxbartolutti.blogfa.com/post/1302/%e2%80%a6</link>
<description>&quot;اکنون تو نیستی، و دیگر کسی از زندگى اندوهناك و باشكوه سخن نمی‌گوید. فقط شعر من است، که همچون فلوتى در مجلس یادبود خاموش تو طنین انداز می‌شود.&quot; (آنا آخماتووا در سوگ بولگاکف)</description>
<pubDate>Wed, 11 Feb 2026 02:48:36 +0330</pubDate>
<dc:creator>rxbartolutti</dc:creator>
<guid>rxbartolutti.blogfa.com/post/1302</guid>
</item>
<item>
<title>…</title>
<link>https://rxbartolutti.blogfa.com/post/1301/%e2%80%a6</link>
<description>حس می‌کرد نمی‌تواند دوام بیاورد؛ ولی دوام آورد، لحظه‌ای دیگر هم دوام آورد، و لحظه‌ی دیگر، و لحظه‌های دیگر. (به‌سوی فانوس دریایی، ویرجینیا وولف)</description>
<pubDate>Tue, 10 Feb 2026 15:04:16 +0330</pubDate>
<dc:creator>rxbartolutti</dc:creator>
<guid>rxbartolutti.blogfa.com/post/1301</guid>
</item>
</channel>
</rss>
