رهایی
میگه: همین که رهاییم خیلی خوبه.
میگم: اگه اون چند تا قید و بندی هم که باقی مونده پاره بشه، چه شود.
میگه: همین که رهاییم خیلی خوبه.
میگم: اگه اون چند تا قید و بندی هم که باقی مونده پاره بشه، چه شود.
دوست دارم بنشینی
روبرویم ...
و ساعتها برایم حرف بزنی،
و من لذت ببرم،
از تماشای تو،
... اوهوم ...
میدانی که گوش نمیکنم،
آهنگ صدایت را می پرستم،
که آرامم میکند.
آنقدر در آسمانها چرخیده ام
که زمینم را گم کرده ام،
و خودم را.
هزاران زمین را دیده ام،
صدها زمین را آزموده ام،
و زمینی نیافتم
که ارزش نشستن داشته باشد،
مگر با یاری،
که زیبایی و معنای آن زمین باشد.
پ.ن. چقدر خندیدیم به این شباهت به شتر: آرام، صبور، پرتلاش، پرطاقت، کم مصرف ... و کینه ای.
وقتی که از درد و رنج دوران کودکی ات میگفتی،
بیماری مادر و بیسوادی پدر،
حسرت ها،
کمبودها،
نداری،
و ....
به تو افتخار کردم،
برای هزار و یکمین بار،
که برآمده از دل آن همه رنج،
انسانی خودآگاه و توانمند،
و خودساخته،
و عاشق.
من خواب دیده ام که کسی می آید
کسی که در دلش با ماست
در نفسش با ماست
…
هربار که نِگاهت میکنم
جملهای آشنا، به ذهنم خطور میکند
در اين سرزمين، چيزی هست كه
ارزش زندگی كردن دارد
(محمود درویش)
فردا روز خداحافظیه. از همه چیز و همه کسی که اینجا بودن. با صدای بلند گفتم که برنمیگردم اینجا و کجا باید باشم و بارها تکرارش کردم. هر چیز شخصی که اینجا داشتم رو از بین بردم انگار که هیچوقت اینجا نبوده ام ... اگه کائناتی هست و شنید که چی گفتم و چی خواستم، خودش مسیر رو برام باز میکنه و بقیه اش با من. میدونه که خسته نمیشم. هیچوقت.
و لطفا ناامیدم نکن. امید آخرمه.
باشد که روزگار
بچرخد به کام دل
باشد که غم
خجل شود از صبر قلب ما
اگه میتونستم، تمام دنیا رو پر از موسیقی میکردم. همین کافی بود.
پ.ن. به چه بهانه ای نوشته شد و ازش چی دراومد :)
وقتی به آخرهای یه چیزی یا کسی میرسیم، تازه متوجه میشیم که چی داشته ایم؛ ولی دیره ... خیلی دیر
قول بده که خواهی آمد، اما هرگز نیا!
اگر بیایی همه چیز خراب میشود.
دیگر نمیتوانم اینگونه با اشتیاق
به دریا و جاده خیره شوم.
من خو کردهام به این انتظار،
به این پرسه زدنها در اسکله و ایستگاه
اگر بیایی
من چشم به راه چه کسی بمانم؟
(رسول یونان)
برف دو تا خاصیت داره: سکوت خاصی رو بوجود میاره که تجربه وصف نشدنی همراه خودش داره، و سفیدی و یکرنگی که به همه جا میده؛ نه تنها رنگ ها از بین میرن بلکه همه ی پست و بلندی ها هم به تدریج یکی میشن. چقدر متفاوت با پاییز رنگی که آرامش رو از چشم میگیره و نمیذاره از این همه رنگ دل کند و نگاهه که پر پر میزنه از زرد به نارنجی و از نارنجی به قرمز و .... پاییز فصل عشقه. عشق به رنگ و زیبایی ها، درست قبل از خواب رفتن چشمها در سفیدی و یکنواختی برف.
امسال برف زودتر از همیشه اومد. تقریبا یه ماه. عجله داشت پاییزی که به تازگی از راه رسیده بود رو بیرون کنه و خودش جاش بشینه، و نشست، بر دل.
بگو به آن آتش خوی من،
چرا رفت از کوی من
که از غمش خاکستر شدم،
جدا از او خاکستر شدم
حدیث عشق بی فردا را،
حکایت دل رسوا را
حکایت غم شب ها را،
با که گویم؟
یه موقع هایی هست که ذهن نوشته ها، بطور همزمان، در دنیای خارج، در حال رخ دادن هستن. این لحظاتیه که باز هستیم. گشوده به تمامیتِ هستی ... و تقدم و تاخر بی معنیه ... همه چی در یک لحظه در حال انجام شدنه. ما در مرکز دایره هستیم ... مرکز دایره. به قول دوستم: داوِرِه
پ.ن. کیک محبوب من ... خیلی حرفا برای گفتن داره.
پرسید: چگونهای؟!
گفت: چگونه باشد حالِقومیکه در دریا باشد و کشتی بشکند و هر یک بر تختهای بمانند؟!
گفت: صعب باشد.
گفت: حال من چنین است!
(عطار نيشابوري)
بعد از مدتها یه فیلم ایرانی دیدم: کیک محبوب من. حکایتِ همدردی آدمهای گمنام ولی آشنا، جوانی های هدر رفته و لحظاتِ کوتاهِ شادی، که به سرعت به اندوه تبدیل میشن و دفن کردن آرزوها در همین نزدیکی و بودنِ بار سنگین زندگی، روی دوش آدمهایی که سعی میکنن قوی بمونن و ادامه بدن ... حکایتِ جمعیِ خیلی از ماها در این غریبستان و هیاهوی بی معنی در دنیای خارج و ...
پرسه میزنم
و
پرسه میزنم
تنها
در خیابانهای کلمات
در انتظار کسی
که دستم بگیرد
و
راه رحلت نشانم دهد
(یوناس مکاس، ترجمه: محمدرضا فرزاد)