...

هر داستانی یه پایانی داره، کاش از وقایع قصه هایی که گذشت، درس گرفته باشیم برای آینده ی محتوم.

اگر ...

به این فکر میکردم که چه میکردم، اگر آن سومی هم منفجر شده بود، اگر آن دومی کمی نزدیکتر افتاده بود، آن اولی را چند متر اینطرف تر انداخته بودند، آن بنا و آن بتون ریزی که اسکلت ساختمان را درست کرده بودند و ساخته بودند، کمی در کارشان دقت نداشتند، آن سقف و دیوارها کمی کمتر مقاومت کرده بودند، آن دکل مخابراتی چند متر آنطرف تر افتاده بود .... سرم دارد منفجر میشود از فکرهای سیاهی که می آیند و میروند ... از صبح که با صدای تلفن بیدار شدم نمیخواهم به این اگرها و کمی ها و شایدها فکر کنم. به هر روشی که شده این افکار را از خودم دور میکنم و دور نگه میدارم و نمیگذارم که نزدیکم بیایند. دیوانه ام میکنند. تصویر آن صحنه ای که این اگرها نبود، در ذهنم نمیگنجد، در تصورم اشک میریزم و اشک میریزم و گریه میکنم به نیامده ها و نشده ها ...

خودخواهی است شاید، و همزمان از خودم و این افکار بدم می آید، خودم را سرزنش میکنم، چون همان نزدیکی، با چند متر فاصله، همه ای این اگرها به وقوع پیوست و خیلی ها را عزادار کرد و صحنه هایی را پدید آورد که هیجوقت اینقدر در ذهنم جان نگرفته بودند؛ آنها هم کسانی را داشتند که میخواستند این اگرها پیش نیاید؛ که کاش کمی آنطرفتر بود؛ که اصلا نبود، چرا باشد؟ چرا بمب و موشکی باشد و تیری و تبری و چماقی و .... و چرا اصلا اینقدر همدیگر را بکشیم که زندگی کنیم؟ مگر از زندگی بجز زندگی چه میخواهیم که به خاطرش جان دیگری را بگیریم؟ جا برای همه مان هست که روی این کره کوچک خاکی زندگی کنیم، میتوانیم با هم در صلح و آرامش زندگی کنیم ... تازه اگر هم جا کم آمد، میرویم به کرات دیگری که شاید زشت تر از زمین مان باشند ولی آسمانشان شاید قشنگ تر از اینجا باشد، که از آسمانش بمب و موشک نباید، که هر لحظه بیهوا و بدون اخطار، خلبانی هواپیمایش را نیاورد پایین و سرعتش را بالا ببرد که آنهایی را که نمی بیند بترساند و بمب هایش را آنجایی بیندازد که به او گفته اند. اینکه او فقط سرباز است و مامور است و معذور، کافی نیست؛ اگر چشمهایش را باز کند، میتوانست ببیند که با فشار آن دکمه قرمز لعنتی، چقدر زندگی هایی که ذره ذره اش را با عشق ساخته اند، نابود می کند، میتوانست ببیند که چطور شیشه هایی که قبل از عید تمیزشان میکردند، تا آنطرف کوچه را طوری ببینند انگار که شیشه ای وجود ندارد، پودر میشود و پاهای لرزان و برهنه ای، که در تاریکی به دنبال راهی برای فرار میگردند را پاره پاره میکند، میتوانست ببیند سقفی که فرو میریزد، عشق هایی را در هم میشکند که شاید در کنار هم خفته باشند، یا کودکی که تازه با لالایی مادرش به خواب رفته را به قعر سیاهی و تاریکی میکشد. و شاید مادری را همراه با همه فرزندانش به زیر میکشد؛ یا پدری که خسته از رنج روزگار، به پناهِ خانه، پناه آورده است را از بین میبرد، چشمهایش را می بندد و نمی بیند اینها را، اگر میدید شاید آن دکمه لعنتی را فشار نمیداد تا آن دریچه باز نشود و بمبی و موشکی نیفتد. اگر میدید اینها را، شاید برمیگشت به پایگاهش و بدون اینکه زندگی ها را نابود کرده باشد، میرفت در آرامش زندگی میکرد و به همه کارخانه های اسلحه سازی پیام میداد که بروید دستگاه هایتان را جمع کنید و چیز دیگری را تولید کنید که برای مردم شادی بیاورد، چه میشود مگر به جای گلوله، چیپس و پفک درست کنید یا نه، همین سوله های بزرگی را که دارید، پر از گل کنید و هر روز با هواپیماهایتان، به همه کشورها گل بفرستید، گل را همه مان میخریدیم، با جان و دل و به هم هدیه میدادیم. شما هم با پول گلهایی که فروختید بروید باغی درست کنید که میوه هایش را بفروشید به ماها و خوشحالمان کنید که میتوانیم هر روز سال میوه داشته باشیم، از همه جای دنیا، انگار که بهشت است و دست که دراز کنی، میوه از هر نوعش را میتوانی برداری. باور کنید به همین سادگی میتوانیم برای هم بهشت درست کنیم و برای خودمان هم، اگر آن پول لعنتی نبود، اگر آن حرص و آز آدمها نبود، اگر آن قدرتی که آخر ندارد نبود، اگر زندگی دیگران هم به اندازه زندگی خودمان ارزش داشت، اگر ...

این اگرها امروز من را اگر دیوانه نکند، فردا شاید روز دیگری باشد که فکر کنم چه کاری میشود کرد که بهشت را روی همین کره خاکی میتوانیم داشته باشیم و گل و میوه هایش را به هم هدیه بدهیم نه بمب و موشک.

پ.ن. باز خوبه که تونست مدارک و لوازم شخصی اش رو برداره از میان آوار

وای که امروز چقدر بد شروع شد.

در این روزهای سیاه

اینجا چه می کنی؟

زیر انبوه برگهای زرد!

ای دل ترسیده

از هجوم بادهای سرد!

شاید باز از این طرف رد شد...

آنکه یادش

در تو جا مانده

نکند له شوی !

به زیر گام کسی

که سپرده گوش

به هو هوی باد

به خش خش برگ...

از کجا بشنود صدای تو را؟

(افسانه نجاتی)

حکایت سگ خیس

مثل سگی شده ام که خسته و نفس زنان و خیس آب، باید از رودخانه بیاد بیرون و بتکونه خودشو و زیر آفتاب خشک بشه و دوباره تکرار کنه: خستگی بی معنیه و باید باز هم ادامه بدی، یه مسیر دیگه رو انتخاب کن و نوع دیگه ای رفتار کن. شاید رودخانه ی بعدی خروشان تر باشه و آفتاب روز بعد سوزان تر و زندگی همینه: غوطه‌ور شدن، بیرون آمدن، خشک شدن و دوباره دویدن.

همیشه زمان هست برای افتادن و خاتمه ماجرا، ولی انگار که ما باید به جرم حضور در روی این کره خاکی، همیشه ادامه بدیم. هر طور که هست.

...

و دنیا، آرام آرام در سکوت فرو میرود ...