… *

میگه:

یار با ماست چه حاجت که زیادت طلبیم؟

دولتِ صحبتِ آن مونسِ جان ما را بس …

و شب، پایان دارد، قطعاً.

شب،
همیشه که بی‌پایان نیست...
حتی اگر هزار سال
در سایه‌اش بمانی
روزی
پیشانی‌ات را خورشید خواهد بوسید.

بعضی شب‌ها
نه از نبودِ نور
که از دلتنگیِ معنا تاریک‌اند.
و ما،
در دل این تاریکی‌ها
نه برای گریز،
که برای فهمیدن بازمی‌گردیم.
بارها
و بارها
تا بفهمیم.

رنج،
جزئی از بودن است.
همزادِ تولد.
پناهی ندارد جز در آغوشِ پذیرش.

و نجات،
در فرار نیست،
در روشن شدنِ درون است،
در همان پندار نیک،
گفتار نیک،
کردار نیک.

وقتی که بفهمیم
رنج را،
چرخه را،
و نور را ...
دیگر،
هیچ شبی،
ما را نمی‌ترساند.

پ.ن. به بهانه ی یادداشتی از دوستی

جانم، جان دلم

نگو «جانم» فقط واژه‌ای‌ست
که از لب‌هایم می‌گذرد،
نه.
«جانم»
پناهِ بی‌دریغِ دلی‌ست
که خانه‌اش را در نگاهت ساخته.

وقتی می‌گویم «جانم»،
یعنی:
نبضم با تو می‌زند،
سکوتم با تو معنا می‌گیرد،
و نبودنت، چیزی را از من می‌کَند
که با هیچ صدایی برنمی‌گردد.

«جانم» یعنی
اگر روزی زمین بلرزد،
من هنوز، کنارت ایستاده‌ام.
اگر دل‌تنگی جهان را بگیرد،
تو هنوز، آرامشِ منی.

یعنی:
تو را نمی‌خواهم
چون خواستن ساده است؛
تو را دارم،
در عمقِ جایی که
نه واژه توضیفش میکند،
و نه منطق،
فقط دل است... و تویی.

«جانم»
نه خطاب است،
نه صدا زدن.
«جانم»
یعنی تو،
و تو، خودِ جانی،
همانی که اگر نباشی
هیچ چیز،
هیچ‌جا،
سرِ جایش نیست...

برای تو که معنای ادامه دادن بودی ...

مسیر زندگی با همه‌ی سختی‌هاش ادامه پیدا می‌کنه ...
حتی اگر بعضی‌ها نباشن.
اما بودن اونا، نه برای بقا، بلکه برای امید لازمه.
ما شاید بدون هم زنده می‌موندیم،
اما بی‌تردید، این‌طور نمی‌نوشتیم، این‌طور نمی‌ماندیم.
تو برای من دلیلی بودی برای ادامه‌ی نوشتن،
و شاید جایی، لحظه‌ای، من برای تو دلیلی برای موندن ...
همین یعنی رفاقتمان سهم خودش را از زندگی ادا کرده.

تو آمدی،
با حرف‌هایی که ساده بودند اما دلنشین.
با حضوری که هرچند دور بود، اما خیلی نزدیک‌تر از دیگران.
دوستی‌مان شبیه هیچ‌چیز نبود.
نه روزمره بود، نه معمولی، نه وابسته به زمان و مکان.
ما فقط یک‌بار همدیگر را دیدیم،
اما انگار تمام لحظه‌های مهم را با هم زیسته‌ایم.

تو شدی آن «رشته‌ی عمیق» که گاه بی‌صدا نجاتم داد،
بی‌هیاهو نگاهم کرد،
و بی‌قضاوت شنید.

این جملات،
ادای دینی‌ست به رفاقتی که،
نور شد در شب‌های تاریک،
و بهانه ای شد برای ماندن و ادامه دادن.

همین.

تصویر یک جنگ

وقتی کاخ آرزوها با طوفانی نابهنگام درهم شکسته میشه،

و بعد از فرونشستن گرد و غبار آوار،

می بینی که میان خرابه ها ایستاده ای،

زخم خورده، مبهوت و سرگردان،

و به هر جهت که نگاه میکنی،

فقط، ویرانی است و نابودی.

و این تنها بازمانده ی آن شهرِ ساحلی کوچیک زیباست،

که روزی ساقدوش عروس خاورمیانه بود.

پ.ن. انسان متمدن هیچ تفاوتی با آدمهای نئاندرتال نداره. مطلقا هیچی. فقط از روش های هوشمندانه تری برای رسیدن به امیال خودش استفاده میکنه. فقط همین.

برای سیندخت، که با هم نوشتیم و نوشتیم ...

نمی‌دونم از کجا شروع کنم، از روزهای اولِ نوشتن؟ از سکوت‌هایی که با کلمه پُر شد؟ یا از تو، که سالها پیش، بی‌صدا اومدی و کنارِ تمام واژه‌های من نشستی؟

تو که نه فقط خواننده‌ی این نوشته‌ها بودی، بلکه بخشی ازشون شدی.
نوشته‌های من با تو شکل گرفت، با تو پخته شد، با تو نفس کشید؛ و واقعا، اگر تو نبودی، این مسیر، این‌قدر ادامه‌ پیدا نمیکرد.

ما با هم نوشتیم.
شاید در دو وبلاگ متفاوت، با دو صدای جدا،
اما با یک حس مشترک:
میل به فهمیدن، به گفتن، به موندن.

و گفتیم که: باید ادامه داد.
نه فقط چون میتونیم بنویسیم، بلکه چون چیزی درون ما هست که وقتی می‌نویسیم، زنده‌تر میشه.
و دنیا هنوز به اون زنده‌بودن نیاز داره.

این فضا، این خانه‌ی کلمات، جاییه برای خلوت، برای تأمل، برای گفت‌وگو با خود، و در این خانه، گاهی آدم‌هایی بوده‌اند که از خودشون رد پایی گذاشتن، خاطره‌هایی، لحظه‌هایی. اما هیچ‌کدوم، نه در عمق، نه در استمرار، جای تو رو نگرفتن.

تو نه فقط در متن‌ها،
که در خودِ نوشتن من موندی.
تو شدی، اون سکوتی که پشتِ تمام جملات نشسته.

می‌فهمم اون حسی رو که گفتی، حس تعلق، حس بودن، حس مالکیت عاطفی نسبت به جایی که باهاش رشد کردیم. و من به‌تمامی این حس احترام می‌ذارم، چون می‌دونم از کجا میاد: از دوستیِ همه ی این سالها، از پیوندی که با هر جمله و هر حرف شکل گرفت.

تو، برای من، فقط یک خواننده نبودی.
تو بخشی از مسیرِ منی.
هم‌قدم، هم‌نفس، هم‌خاطره.

پس اگه گاهی این فضا گسترش پیدا کرده، اگر واژه‌هام با آدم‌های دیگری هم صدا شده، بدون که جایِ تو در دلِ من، هست تا به ابد.

و این خانه، هنوز هم روشنه،
هنوز هم پنجره‌ای داره، که فقط به سمتِ تو باز میشه.

و تو، همیشه خواهی ماند.
نه فقط در جمله‌هام،
که در خودِ دلیلِ نوشتنم.

دارم به خودم امید میدم، هر چند واهی، هر چند احمقانه

گاهی، زندگی شبیه راه رفتن توی شن‌زار میشه.
نه به خاطر سختی راه،
بلکه چون هر قدمی که برمی‌داری، انقدر کند و خسته‌کننده‌ست
که نمی‌فهمی واقعاً جلو رفتی، یا فقط درجا زده ای.

گاهی، آدم خیال می‌کنه هیچ تغییری اتفاق نیفتاده،
همون آدم، همون مشکلات، همون روزهای تکراری.
هر روز مثل دیروز، و مثل یک جمعه ی کش‌دار در دل یه تابستون گرم، (که تموم نمیشه)
اما گاهی، فقط گاهی، اگه سرتو بالا بگیری و از یه زاویه‌ ی دیگه نگاه کنی،
می‌بینی که نه،
یه چیزایی فرق کرده.
نه با شادی، نه با نور،
اما با رد پاهای کوچیکی که پشت سرت جا گذاشتی.

گاهی، ما اونقدر به خط پایان خیره می‌شیم،
که لحظه‌های کوچیک بین راه رو جا می‌ذاریم.
اون لحظه‌هایی که شاید فقط یه استراحت باشن،
یه شب با خواب آروم،
یه دوست قدیمی که یه پیام کوتاه می‌فرسته،
یه آهنگ که یهو می بردِت به یه خاطره‌ دور و شیرین.

اونا زندگی‌ان.
اونا مهم‌تر از "رسیدن"‌ن.
اما شاید چون خسته‌ایم، نمی‌بینیم‌شون.

اگه فکر می‌کنی که دیگه حس و شوری برات نمونده،
که خطِ پایان خیلی دوره ... که این همه دویدن فایده‌ای نداره...
بدون که همین فکر کردن، همین درد کشیدن و ادامه دادن،
نشونه‌ی زنده بودنته.

زنده‌ای، حتی اگه نخندی.
زنده‌ای، حتی اگه امیدت یه نورِ ضعیفِ ته یه تونلِ تاریک باشه.
زنده‌ای، چون هنوز فکر میکنی.
و این یعنی: هنوز چیزی هست که برات مهمه،

هر چند که شاید خیلی دیر بهش برسی.

زندگی

حس می‌کنم تمام زندگی،
لبخند زدن در عکسی‌ست که هیچ‌وقت چاپ نخواهد شد.
ما فقط خوب ایستاده‌ایم؛
درست وسط قاب،
با لبخندهایی که تمرینشان کرده‌ایم.

نه که شاد باشیم،
نه حتی امیدوار.
فقط نخواستیم، که بد دیده شویم
در حافظه‌ی کسانی که روزی، دیگر نخواهند بود.

گاهی شب‌ها،
قبل از خواب،
با خودم حرف می‌زنم
انگار کسی در من گم شده و دارد نشانی خودش را می‌پرسد.

می‌گوید:
"من را یادت هست؟
من همانم که می‌خواست شاعر شود،
یا شاید عاشق.
همانی که از باران نمی‌ترسید،
و با خیالِ تو، تا ته دنیا می‌دوید."

می‌خواهم جوابش را بدهم،
اما صدایم در گلوی زمان می‌ماند،
مثل شعری که هیچوقت گفته نشده.

و صبح، دوباره همان آدمم:
با فنجانی که تهش همیشه تلخ است،
با کلماتی که خودم را میخواهم بنویسم.

نه برای آن‌که خوانده شوند،
نه برای آن‌که بمانند،
فقط برای آن‌که
یادم نرود
یک‌روزی،
چیزی داشتم برای گفتن ...

حکایت خواب دیشب

خوشا صبحی که او آید،

نِشیند بر سر بالین

تو چشم از خواب بُگشایی،

ببینی شاه شاهانی

(مولانا)

هیعی روزگار

روزگار به کام نیست،

روزگار به کام نمیشود،

روزگار به کام نخواهد شد،

فقط ادای آدمهای دلخوش را درمی آوریم،

آدمهایی که انگار هیچ غمی در دنیا ندارند،

آدمهایی که انگار سرشار از عشق اند و بی خیالی،

آدمهایی که انگار همه چیز دارند و هیچ ندارند،

مینویسیم بلکه با آرزوها زندگی کنیم،

مینویسیم بلکه امید را نگهداریم، حتی تا دم مرگ،

مینویسیم که نگفته و ننوشته و خوانده نشده، از دنیا نرویم،

می نویسیم و می نویسیم و باز هم می نویسیم،

نه به قصد ثبت در دفتر روزگار، برای خالی کردن دل و ذهن،

که اگر این کلمات و جملات بمانند آنجا، تک تک نرونها را می جورند،

بسکه تمام نمیشوند و تکرار و تکرار و تکرار،

میزایند همدیگر را، میخورند همدیگر را،

آنها که قویتر هستند، میمانند

و باز میچرخند در هر گوشه و کنار مغز و خاطره است که بالا می آورند،

خاطراتی که هرگز تکرار نخواهند شد و فقط افسوس را بر لب می آورند،

و گاه حسرت را،

حسرت دوستی های ناتمام،

حسرت عشق های بی سرانجام،

حسرت بوسه های در هوا خشکیده،

حسرت دست هایی که بی هم آغوشی، آویزان شدند،

و سرگردان در میان آسمان و زمین،

هر از گاهی انگشتها همدیگر را بغل میکنند،

به جای دست هایی که باید در دست یار، قرار میگرفت،

از تو‌ چه پنهان،

گاهی حتی خودش را هم بغل میکند،

به جای هم آغوشی های نیامده،

و باز سرگردانی ...

میان واژه ها،

و میان خوابهایی که واقعی تر از بیداری اند،

شاید زندگی همین باشد،

تکرار دلخوشی های نیامده،

و نوشتن رویاهایی که هرگز از خواب بیدار نمیشوند.

این نیز بگذرد

شب همیشه شب نمیمونه

می‌بریم ما بی چک و چونه

از همونجایی که شکستیم

میزنیم دوباره جووونه،

ورق برمیگرده

میبینی کی مرده،

ته بازی کی با خودش چند چنده

میاد روزی که این سال و

این غم بره، دیگه برنگرده ...

حالم خوب شه

قول میدم شهر رو شیرینی میدم

تو هر کوچه

جای اونایی که نیستن

گل میذارم

بازم میشه، دور هم جمع بشیم

بگیم بخندیم

بازم میشه

در رو پشت سر این روزا ببندیم

مگا هیت

صبح شد

همه جا بوی شکفتن جاری ست

فرصت بیداری ست

چه کسی می گوید

پشت این ثانیه ها تاریک ست

گام اگر برداریم

روشنی نزدیک ست ...